سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران
تاریخ : چهارشنبه 90/1/31 | 6:31 عصر | نویسنده : هادی اخوان

چون رسم نیکوی ماایرانیان است تا کسی نمرده ،قدرش رانمی دانیم وازآثار

 وافکاربکرش آگاه نیستیم ،باید فلان کس  حتماًبمیرد تا متوجه ارزش والایی اوگردیم وتا

زنده است مقبل عام وخاص نخواهدبود.برهمین اصل تصمیم گرفتیم به خاطر نزدیکی

 بزرگداشت شیخ اجل سعدی قدری اززندگی اوبگوییم .

ابوعبدالله مشرف بن مصلح یامشرف الدین بن مصلح الدین عبدالله شیرازی ، که نوشتن

 نام کامل مبارکش به چندین شناسنامه نیازدارد وثبت احوال امروزی هرگزبه چنین نام

 هایی شناسنامه نخواهدداد؛ معروف است ؛به شیخ سعدی ،شیخ شیرازومطلق شیخ، که

 برخی ازعزیزان که به اوبسیارنزدیک بودند ،اورا به نام های حاجی عبدالله و مشتی نیز

می نامیدند.تاریخ تولد اوبه درستی مشخص نیست ودرآن اختلاف شدید وجوددارد .مثل

همین اعلام آمارمختلف ازسوی ارگان های مختلف مملکت ما ،که اختلاف نظروجوددارد

ونمی شود به آن عیب گرفت. چنان که نرخ تورم رابرخی 30درصدوبرخی 10درصد

وبرخی 25درصد می دانند. یا نرخ بیکار ی را 14درصد وبعضی 40درصدپنداشته

اندوالخ .درشهرشیراز که خبری از گردوغباروشن های روان نبود درهوایی صاف به

 دنیاآمد. خانواده ی اواهل فضل بودند ومدرکشان را نه ازراه دانشگاه آزاد ونه از طریق

 دانشگاه های خارجی غیرمعتبر ازنظروزارت علوم  به دست آورده بودند؛ولی متأسفانه

 هیچ کدامشان به کارهای دولتی مشغول نبودند وکاری نیافتند.پدرش که ازبیکاری

وکمبودنقدینگی رنج می برد درهمان سنین جوانی سکته کرد وسعدی بی پدر شد؛چنان که

 در برخی از آثارمتأخرودر صف مخالفانش اورا، بی پدر!نیزمی گفتند .اودرجایی گفته

 است"مراباشدازدرد طفلا ن خبر/که درخردی به چشمم آمدناپدر."

 اودرسنین نوجوانی تصمیم گرفت به بغدادسفرکند.اقوامش از خرید بلیت هواپیما

عاجزبودند ازسویی خطرحمله ی آمریکا به عراق نیزبه گوش می رسیدومطمئن ترین

 وسیله سفر الاغ بود.دربغداد نزد شیوخ آن زمان تلمذنمود؛ اساتیدی که هیچ کدامشان

مورد تأیید حکومت وقت نبودندورساله شان ازسوی همان دانشگاه ملغی تلقی می گردید

 وباشاگردانشان به تندی رفتارمی کردند.  اودر کنار همه مشقات توانست بدون این که

ازخوابگاه دانشجویی استفاده کند وگذرش به کوی دانشجویان هم بیفتد ،مدرکش

رابگیرد.بعضی گفته اند اوقاچاقی از خوابگاه دانشجویی بهره ها  برده است.

 بعدازآن چون کسی رانداشت تصمیم گرفت به سفربپردازد وبه شام رفت که به دست

اسرائیلی ها درجنگ شش روزه دستگیر شد واورا به حفرکانال گاز گماشتند.ولی با پارتی

 بازی یکی ازبزرگان وقراردادن سند شش دانگ مغازه، آزادشدودختر ترشیده اش را به

عقد سعدی درآورد؛باشدکه سعدی داماد سرخانه ی اوگردد.ولی درمدت  کوتاهی به خاط

ر قحطی وخشکسالی وزخم زبان های زنش که دایم می گفت :توهرچه داری ازپدرم است

 ومفت می خوری ومی خوابی ، تصمیم به ترک شام گرفت. اودربوستان اشاره می

کند"چنان قحط سالی افتاداندردمشق/که مردم فراموش کردند عشق خیابانی را"چندبار

خواست به حج سفرکندولی سفارت عربستان روادیدش راصادرنکرد و مجبورشدمخفیانه

 به حج برود؛به همین خاطر عده ای به حاجی بودنش شک دارند. وبعدازآن به مصررحل

اقامت گزیدودرآنجاقیام مردم علیه مبارک شکل گرفته بود واوضاع مملکت خیلی بی

ریخت شده بود.

اوپس ازسی سال سفرودربه دری  تصمیم گرفت به زادگاهش برود .گوینددراین سفر دراز

 خانواده اش هیچ اطلاعی ازاونداشتند .پس اورا مفقودالجسد دانسته ،از مزایای

بنیادشهید بهره می بردند.اوبه شیرازبازگشت وهمه ی اقوام رااززندگی ناامیدساخت .اورا

به کار در آموزش وپرورش و درشغل دفترداری پیشنهاددادند، که نپذیرفت.

 

درشیراز کتاب های گلستان وبوستانش رانوشت وهمه رابه سرکارگذاشت ،وباگفتن

شعرهای مغموض مخ بسیاری را مشغول ساخت .محققین  واساتید بسیاری رابه تدریس

 واداشت وباآثارگران قدرش هزاران فرصت شغلی ایجادنمود. چه دانشجویانی که برای

 نمره گرفتن سرگردان خود نساخت!چه پول های بی زبانی که هزینه ی کنفرانس ها

وسیمنارها ی آثاروزندگیش نگردید!دربوستان اوتلاش نمود زندگی آرمانی وبدون خذف

یارانه رابه تصویربکشد .مردمانی که بدون گرفتن یارانه به هم دیگر کمک می کنند

وسرهمدیگر کلاه نمی گذارند.خبری ازمفسدین اقتصادی نیست ؛وزمین خواران  به سرعت

 مجازات می شوند.قبض ها به شکل تصاعدی محاسبه نمی گرددوترافیکی

وجودندارد .هرچه وام ازبانک بخواهی به آدم ها می دهند وهرکاری که ارداه کنی آماده

است.دانشگاه آزادهرسال شهریه رابالا نمی برد .وعرضه ی بنزین مفت ومجانی است.

ولی اودرگلستان زندگی واقعی را به تصویر کشیده که بسیاری راخودلمس نموده است. از

کاریابی خویش ،از صف های طولانی روغن ومرغ وگوشت وازبی پولی ها. درباب دوم

،دراخلاق درویشان آمده است "فقیری رادیدم برکناردریا چه ی ارومیه ،که زخم پلنگی

داشت وبه هیچ دارویی به نمی شدوپیوسته شکرخدای می گفت .پرسیدند: که چراشکر

 می گویی ؟گفت:دارویم درهیچ جای ایران پیدانمی شود ؛حتی درمیدان شوش ومرگ من

حتمی است .دراین چند روز باقی ما نده توبه نمودم وذکرمی گویم، شایدخدای ازسر

 گناهانم درگذرد.که یکی بانگ برآورد به همین خیال باش."

 

بعد ازنوشتن کتاب هایش مجوز چاپ به اونداند وگفتند باید قسمتی از داستان های

سکسی گلستان وهزلیاتت راحذف کنی .او گفت حاضرم سرم برود ولی آن ها راحذف

نخواهم کرد.وهمین کرد ودرعدم چاپ آثارش ،دق نمود. خواهرزاده وبرادرزاده هایش

ازبرگه های کتابش موشک وکشتی می ساختند ومشغول بازی می شدند ولذت می

بردند.تااین که بعدازچندین سال ،یکی توانست آن هاراجمع آوری نماید ومخفیانه بانام

 کلیات سعدی به زیرچاپ ببرد.