سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
تاریخ : یکشنبه 91/9/19 | 11:17 صبح | نویسنده : هادی اخوان

ماکه  افاده ی فضل وادب نکرده بودیم وهرگزمدعی نبودیم که چنانیم وچنان!توی همین روستای دورافتاده، به مدرک فوق دیپلم که آن رابه تابلویی آراسته نمودیم ونصبش کرده بودیم دروسط اتاق تانصب العین مان باشددل خوش کرده.تمام خوشی مان همین چندتاکتاب بوده که بعضی ازآن هاراچندین بارمرورکردیم وافتخارمان این بودکه ازاهالی روستا هم کسی بوده چندسال قبل رفته ادامه تحصیل داده وسرازسرها توی اهالی محل درآورده بودکه می تواند حداقل بچه های محله ی خودش راباسوادباربیاورد .به مدرکمان می نازیدیم وباکتاب ها کلنجاروتجربه ی نیمه تمام خودرادرورقی یاپاورقی یادداشت می نمودیم که شایدروزی روزگاری به درد کسی بخورد.لذاورقه ها روی هم انباشته می شدتااین که یکی ازدوستان،در ظاهر دوست ودرباطن خیرخواه مابود! فی الفورازدرواردشدویک راست چشم مبارکش به این برگ ها افتاد.فرمودند:چیست؟ بنده حقیقت امررابرای ایشان تعریف نمودم که پاره ورقی بیش نیستند.رفیق شفیق که فکری بلندپروازانه درسرمی پروراند،نوری از چشمانش ساطع گردید ؛گفت:چرااین تجربیات ارزنده راتبدیل به کتاب نمی کنی ؟امروز زمان تبادل اطلاعات است ومطالعه .گفتیم: چگونه ؟گفت تمام اختیارش را بگذاربرعهده من.پذیرفتیم ودرایام فراغت به شهرستان سرازیرشدیم وازروستایمان دل کندیم.به چندین چاپ خانه سرکی کشیدیم وقیمت گرفتیم .یکی گفت پنج میلیون ،یکی دیگر سه تا جایی که یکی به وضع واحوال مان دلش سوخت وبه دوونیم میلیون راضی شد.رفیق شفیق که درتمام کارها شریک بنده بود جزخرج هزینه وپول!پیشنهاددادند که فروش مابقی طلا وجواهرخانم،تنها راه کسب هزینه وپول است .به هزاران وعده که بهترش رامی خریم وچندبرابرش را !خانم بیچاره راضی شدند وپول مهیا!باکمک هم ،تجربیات چندین ساله راسروسامانی دادیم ویرایش وتنظیم صفحات. چیزبدی ازآب درنیامده بود چندروزبعد برای دریافت کتاب رفتیم شهر.کوهی ازکتاب  رابارماشینی کرده برای این که اهالی متوجه شوند؛ماهم کسی هستیم دقیقاً رفتیم بالای کتاب ها تلنبارشده نشسته .وانت قراضه ای که توی راه چندین بار خاموش وروشن شده بودهیچ دست اندازی راردنکرد،چنددقیقه چنددقیقه داخل گودال های ایجادشده دروسط آسفالت سقوط می نمودوچشمتان روزبدنبیند که دریکی از چاله ها چنان اتومبیل پرتاب شد که مانیزچندمتری به هواپریدیم وازهمان بالا چشممان به دیدار منازل روستاازدورمنورگردید !به یادسخنان وزیررضی اله عنه افتادیم که فرموده بودند: اگر یک چاله چوله پیداکردید به شماجایزه خواهیم داد!نمی دانیم برای دیدن این چاله هاهم باید چشم بصیرت داشت؟!درکل دل وروده ی مبارک مان به هم ریخت !باهزاردعاونذر چندین هزارتومانی!صحیح وسالم به خانه رسیدیم .کتاب هارابه کمک چندتاازاهالی توی اتاق خواب روی هم تلنبارنمودیم .درروستاشوروبلواشده بودکه وضع فلانی دگرگون شده ؛رفته کتاب چاپ کرده است.به همین فکرها دلمان خوش بود ولی چه فایده که روزهاازپی هم می گذشت وخبری ازفروش یک جلدویک ریال نشد!دوست مهربان وخاله خرسه! که مارادرون چاهی به این بزرگی انداخته بود؛ گفت :اندوهی نیست واکنون وقت آب کردن کتاب هارسیده.چندین نامه به ادارات مختلف نوشتیم وچندین جلدنیزبه رسم هدیه وپیشکش فرستاده تافرجی حاصل گردد .چندروزگذشت وتقاضایی نشد تااین که سیل جواب نامه برسرمان خراب شد.یکی جواب گفت :بااین اوضاع واحوال آیا رمقی برای مطالعه مانده؟...یکی دیگرگفت:بی خودکردید کتاب نوشتید.می دانیدچه قدر به محیط زیست کشورتان آسیب رساندید...دیگری گفته :اگرهمه به فکر نوشتن وچاپ کتاب بیفتند چه برسراین مملکت خواهد آمد..ودیگری ...

هیچ کدامشان  تقاضای یک جلدکتاب هم ننمودوکوهی ازکتاب روی دستمان بادکرد.چندین روزاست که چهره ی مبارک دوستمان راهم زیارت نمی کنیم انگارآب شدند رفتند زیرزمین.خدارابازشاکریم که برای این چندجلدمثل بعضی ازآقایان خانه وزندگیمان رانفروختیم !باکمی غوردرپاسخ نامه ها ،تازه عقل وحواسمان جاآمده ، که حق بااین عزیزان بوده !چرابیهوده به محیط زیست آسیب می رسانیم وپشت سرهم کتاب ومجلات چاپ می کنیم .بااین سختی زندگی ودوندگی وقسط های عقب افتاده  می توان به سوی کتاب چشم انداخت ؟!ورمقی برای مطالعه می ماند؟؟؟؟؟